پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، ابوبکر به خلافت رسید. ابوسفیان که در پی فرصتی برای ایجاد فتنه در جامعهی نوپای اسلامی بود، از امیرمؤمنان خواست خلافت ابوبکر را نپذیرد و گفت: «اگر بخواهم، زمین را از سرباز و اسب پر میکنم و خلافت را از او میستانم.»
1-حضرت علی علیهالسلام که نیک میدانست ابوسفیان از غصب خلافت خشنود است، به او فرمود: «ای ابوسفیان! مؤمنان نسبت به یکدیگر خیرخواهاند، اما منافقان مردمی حیلهگرند و به یکدیگر خیانت میکنند. اگرچه خانهها و بدنهایشان به یکدیگر نزدیک باشند.»
2-امام میدانست برای رسیدن به حقّ خود نباید به هر وسیلهای دست یازد؛ به همین دلیل، درخواست ابوسفیان را رد کرد3 و تا زمانی که مردم به او روی نیاوردند، هرگز برای کسب قدرت گام برنداشت.
در دوران خلافت خلفای سه گانه، حضرت هیچ اقدامی جهت تضعیف آنان انجام نداد، و همواره آنها را درتدبیر امور یاری کرد. بر اساس سیاست رایج در جوامع بشری، حضرت علی علیهالسلام باید زمینه لازم برای رسیدن به قدرت را، حتی به بهای تضعیف خلفا، فراهم میآورد؛ اما او تنها رضا و عبودیت خداوند را در نظر داشت و هیچ گونه پیمان شکنی را، حتی با عالیترین اهداف، مجاز نمیدانست. این در حالی است که حضرت همواره بر حقّ خویش در «خلافت» تأکید کرده و خلفای پیشین را نامشروع میداند.4 او حکومت را حقّ مسلّم خود دانسته ولی برای رسیدن بدان، هیچ روش نامشروعی را انتخاب نمیکند و حتی از دادن وعدهای که نتواند بدان وفا کند، میپرهیزید. امام از پایمال شدن حقّ خویش توسط خلفا ناراضی بود، اما برای تثبیت موقعیتش هرگز نخواست جایگاه خلفا را تضعیف کند. علاوه بر این، برای پشتیبانی از اسلام و تضمین تداوم آن، از هیچ کوششی دریغ نمیورزید. این تلاش شامل گفتمان و مناظره با یهودیان و مسیحیان، راهنمایی و ارشاد خلفا در امر مملکتداری، قضاوت و داوری در دادخواهیهای دشوار، بیان احکام دین و... بود.5
حضرت پس از مرگ عمر، در شورای شش نفری «انتخاب خلیفه» قرار گرفت. امام اصولاً این شورا را مشروع نمیدانست و از اینکه با مردانی چون عثمان و طلحه همپایه گردیده است، ناخرسند بود. وی در این باره میفرماید:
«شگفتا کسی که در زندگی میخواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسید، کوشید تا آن را به عقد دیگری در آورد... من آن مدت دراز را با شکیبایی به سر بردم، رنج بردم و خون دل خوردم. چون زندگانی او به سرآمد، گروهی را نامزد کرد و مرا در جملهی آنان در آورد. خدا را چه شورایی! من از نخستین چه کم داشتم که مرا در پایهی او نپنداشتند و در صف اینان داشتند، ناچار با آنان انباز، با گفتگوشان دمساز گشتم، اما یکی از کینه راهی گزید و دیگری داماد خود را بهتر دید، این دوخت و آن برید، تا سومین به مقصود رسید.»6
با وجود این نارضایتی، باز هم درستی و راستی را فدای قدرتطلبی نکرد. عبدالرّحمان بن عوف به او گفت: با تو بیعت میکنم که طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و روش ابوبکر و عمر با مردم رفتار کنی. حضرت فرمود: «میپذیرم، ولی طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و آنچه خود میدانم، عمل خواهم کرد.» عبدالرّحمان شرط خود را با عثمان در میان نهاد و او پذیرفت. این ماجرا سه بار تکرار شد و پاسخ حضرت علی علیهالسلام و عثمان همواره یکسان بود؛ آنگاه عبدالرّحمان با عثمان بیعت کرد. امام میتوانست شرط عبدالرّحمان را بپذیرد و پس از رسیدن به خلافت، بر اساس کتاب خدا و سنّت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم عمل کند؛ ولی چون تقوا و ترس از خداوند، معیار تمام اعمال و رفتار او است، هرگز نمیتواند پیمان خود را زیر پا نهد. تفاوت حضرت علی علیهالسلام با عثمان و دیگران در همین جا است؛ عثمان گرچه وعده کرده بود طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و شیخین عمل کند و بنیامیه را بر مردم مسلّط نسازد؛ ولی وقتی به خلافت رسید، به هیچ یک از وعدههایش عمل نکرد.7
شایان دقّت و توجّه است که عمر بن خطاب ترکیب «شورا» را به نحوی تعیین کرده بود که انتخاب عثمان به عنوان خلیفه، در آن قطعی باشد؛ چنان که عبدالفتّاح عبدالمقصود در این زمینه مینویسد:
«وصیت عمر بدین شورا مانند قرار داد رسمی بود که آن مرد مظلوم (علی علیهالسلام ) باید مغلوب باشد.»8
در دورهی خلافت عثمان، حضرت علی علیهالسلام با آنکه از تضییع حقّ خویش ناخشنود بود، به سکوتش ادامه داد و تا آن جا که میتوانست در مقابل شورشیان مقاومت کرد تا عثمان نجات یابد. پس از قتل عثمان، زمانی که مردم یکپارچه به امام روی آوردند و بیعت کردند، برخی مانند سعد بن ابیوقّاص، عبدالله بن عمر و اسامة بن زید از بیعت سرباز زدند. عدهای از یاران امام خواستند به زور از آنان بیعت بگیرند؛ ولی با نهی حضرت رو به رو شدند. پس از بیعت، طلحه و زبیر نیز با هدف مخالفت و پیمان شکنی نزد حضرت شتافتند و گفتند: میخواهیم برای به جای آوردن اعمال عُمره به مکه برویم. امام آنان را در رفتن آزاد گذاشت و فرمود: «هدفتان حیله است نه عمره!».9
اصولاً امام در تمام دوران خلافتش مانع حرکت مردم از حوزهی حکومتیاش نمیشد؛ هرچند به سوی شام روند. چون بر اساس اصول اخلاقی حاکم بر اندیشهی وی، هرگز«قصاص قبل از جنایت» روا نیست.10 حضرت دربارهی پیمان شکنی آنان فرمود:
«چون به کار برخاستم، گروهی پیمانِ بسته شکستند و گروهی از جمع دینداران بیرون جستند و گروهی دیگر با ستمکاری دلم را خستند.»11
امام پس از رسیدن به حکومت هرگز نخواست اقدامی غیر عادلانه مرتکب شود و در مقابل خواستهای ناروای طلحه و زبیر ـ که حکومت بصره و کوفه را میخواستند ـ مقاومت کرد؛ در حالی که بر اساس اصول حاکم بر سیاست جوامع بشری، میتوانست تا زمان «تثبیت قدرت» به تقاضای آنان پاسخ مثبت دهد. برخورد امام با کارگزاران عثمان نیز از همین زاویه قابل تحلیل است. ایشان پس از رسیدن به خلافت، بیدرنگ به عزل کارگزاران وی پرداخت. نزاع معاویه با حضرت نیز رهاورد همین تصمیم بود. اگر امام به عزل معاویه نمیپرداخت، جنگ صفّین و پیامدهای آن تحقّق نمییافت؛ ولی حضرت علی علیهالسلام وی را ناشایست و ناصالح میدانست و با آنکه از فرجام کردارش آگاه بود، در جهت عزل او گام برداشت. حضرت در خطبهای به همین مطلب اشاره میکند:
«گویی او را میبینم که از شام بانگ برداشته است و پرچمهای خود را پیرامون کوفه برافراشته، چون ماده شتر بدخو که دوشندهی خود را با دندان بدراند و سرها بر زمین بگستراند. دهانش گشاده، ستم و بیداد را بنیاد نهاده، به هر سو تازان، حمله او سخت گران. به خدا که شما را در این سوی و آن سوی زمین پراکنده گرداند، چندان که جز اندکی به مقدار سرمهی چشم از شما باقینماند.»12
قبل از آغاز پیکار صفّین، لشکریان معاویه زودتر از یاران امام به آب رسیدند و آنها را محروم ساختند. در این موقعیت، با اینکه حضرت قصد داشت غائله از طریق مذاکره پایان پذیرد، در این امر توفیق نیافت و یارانش را با خطبهای حماسی به عقب راندنِ لشکریان معاویه تحریک کرد و سپاه امام با حملهای سریع، دشمن را عقب راند. پس از دستیابی به آب، برخی از یاران حضرت قصد داشتند لشکریان معاویه را از آن محروم سازند؛ امام آنها را از این کار بازداشت.13
اصولاً مشی امام، بر جلوگیری از بروز جنگ بود و قبل از آغاز جنگ، تمام تلاش خود را برای جلوگیری از آن انجام میداد. این رویه را در جنگهای جمل، صفّین و نهروان در پیش گرفت ولی نتیجهای به دست نیاورد. قبل از آغاز جنگ جمل، نامهها و قاصدهای مختلفی را به سوی عایشه، طلحه و زبیر روانه ساخت و آنان را از عاقبت کار خویش آگاه کرد؛ ولی آنان به هیچ عنوان زیر بار حقّ نرفتند. همچنین قبل از آغاز جنگ، یارانش را از پیش دستی در حمله و دشنام دادن به لشکریان معاویه باز داشت:
«با آنان جنگ نکنید تا زمانی که آنان جنگ را آغاز کنند؛ چرا که ـ سپاس خدا را ـ حجّت با شماست؛ و رها کردن آنها تا دست به پیکار گشایند، حجّتی دیگر برای شما بر آنهاست. اگر به خواست خدا، شکست خوردند و گریختند، آن را که پشت کرده، نکشید و کسی را که دفاع از خود نتواند، آسیب مرسانید. و زخم خورده را از پا در میاورید. زنان را با زدن برمیانگیزانید؛ هرچند آبروی شما را بریزند یا امیرانتان را دشنام گویند؛ چرا که توانِ زنان اندک است.»14
دو رویکرد متضاد
امیرمؤمنان علیهالسلام در موقعیتی این روش سیاسی و اخلاقی را پیش گرفته بود که دشمن از هیچ گونه نیرنگی خودداری نمیکرد؛ معاویه و عمرو بن عاص برای رسیدن به قدرت، به هر روشی متوسّل میشدند. آنان در عمل، خواهان دستیابی به سیاست و قدرت به مفهوم مطلق آن بودند؛ لذا رویارویی امام با این اشخاص، از لحاظ اخلاقی، بسیار معنادار است.
جنگ امیرمؤمنان علیهالسلام با معاویه، نبرد دو طرز فکر کاملاً الهی و شیطانی و جنگ اخلاق با بیاخلاقی بود؛ همان طور که مهمترین منبع اندیشه و عمل امام، اعتقاد مطلق وی به اصول اسلامی و اخلاقی است. حضرت علی علیهالسلام حکومت را به خاطر حاکم کردن اصول و اخلاق اسلامی میخواست و معاویه برای زیر پا نهادن آن اصول و ارضای هوسهای خویش. این تفاوت، بسیار مهم است! معاویه هرگز در سیاست روش اخلاقی پیش نمیگرفت و هدفی جز کسب قدرت و به حکومت رساندن بنیامیه نداشت. عبدالفتّاح عبدالمقصود در این زمینه مینویسد:
«فرمانروای شام به ناحق خواستار حکومت بود و بدون داشتن شیوه و سیرهای اسلامی، در میان مردم میگردید و سیاست خود را اجرا میکرد. اگر شعائر و مناسک و آداب مذهبی، همچنان در شام اجرا میشد و از میان نرفته بود و اگر آداب و رسوم و صورت ظاهر عبادتها در چارچوب معمولی و عادّی خود حفظ میشد، باید گفت که «دین» در حقیقت، صرفاً عبارت از پوسته و رویه نیست؛ «دین» عبارت است از ارزشها، اصول و بنیانهایی که همگی باهم به پیش میروند.»15
تصویری که تاریخ از معاویه و عمرو بن عاص ارائه میدهد، با آنچه «ماکیاولی» در سیاستنامهاش تبیین کرده، کاملاً منطبق است. اصول سیاسی معاویه حتی با اصول جوانمردی ـ که رعایت آنها در دورهی جاهلیت در جزیرةالعرب مورد تأکید بود ـ متضاد مینمود. البته مشکل حضرت علی علیهالسلام تنها معاویه نبود بلکه از آغاز زمامداری، رویاروی کسانی قرار گرفت که به اصول اخلاقی پایبند نبودند. طلحه و زبیر که در نخستین جنگ «جمل» مقابل امام ایستادند، پیمان شکن بودند و بیعت خود با حضرت را زیر پا نهادند. معاویه نیز از همان آغاز، روش دروغ و نیرنگ پیش گرفت؛ او به خاطر منافع سیاسی، امام را به دروغ به قتل عثمان متّهم کرد؛ در حالی که خود میدانست امام برای جلوگیری از قتل عثمان تلاش فراوان کرد. امام این نکته را بارها در نامههایش به معاویه گوشزد نمود16؛ البته این تذکّرات در روش وی هیچ تأثیری نمیگذاشت. معاویه در غارت بیت المال مسلمانان هیچ گونه مانعی پیش روی خود نمیدید و آن را برای تحقّق اهداف شخصی به کار میگرفت.
معاویه از هر روشی برای جذب یاران امام علی علیهالسلام استفاده میکرد و زمانی که موفّق به جذب آنان نمیشد، برای از میان بردنشان به شیوههای دیگر ـ همچون ترور ـ میپرداخت. وعده و وعیدهای معاویه بسیار تأثیرگذار بود و رخنههای اساسی در لشکر امام پدید آورد! طه حسین در تحلیلی از زندگی حضرت مینویسد:
«علی علیهالسلام بر اساس روشی عمل میکرد که در آن فقط انسانهایی که آخرت را به دنیا ترجیح میدادند، میتوانستند راضی باشند؛ ولی معاویه دنیای افراد را تأمین میکرد. حضرت علی علیهالسلام در دورهای بر این اساس عمل میکرد که دیگر روحیهی حاکم در صدر اسلام دگرگون شده و دنیا پرستی در میان مسلمانان رواج یافته بود. به همین دلیل، مردم نمیتوانستند در مقابل وسوسههای مادّی معاویه مقاومت کنند.»17
روش معاویه، «پیمان شکنی» بود و به هیچ یک از وعدهها و پیمانهای خود وفا نمیکرد. عبدالفتّاح عبدالمقصود در این باره مینویسد:
«به هیچ وجه از این شخص که برای به دست آوردن قدرت و حکومت پیوسته میکوشید، شنیده یا دیده نشده است که در ضمن سیر و حرکت به سوی هدف، ناچار شده باشد که وسایل و ابزار رسیدنش را به طرف جادّه مستقیم و درست برگردانده باشد یا راه سرشتهای والا با ارزش انسانی در پیش گیرد؛ زیرا در تمام این مدت آنچه وی را به نیازش میرسانید و حاجتش را برآورده میکرد، انحراف و کجروی بود.»18
معاویه از لحاظ شخصیتی، در مقایسه با امام علی علیهالسلام ضعفهای بسار تحقیرآمیزی داشت و برای جبران این کمبودهای جدّی، از هر وسیلهای سود میجست. عرب آن روز، امام را در شجاعت، شهامت، پایمردی در امر الهی، عدالت، برابری و اصول والای انسانی، بالاترین مردمان میدانست و این، برای معاویه بسیار سنگین بود. او همچنین میدانست هیچ گاه نمیتواند در پیکار نظامی بر امام چیره شود؛ از این رو، برای غلبه بر حریف، اصول اوّلیّه اخلاقی را هم زیر پا میگذاشت. در آیین معاویه، دادگری با ستم، راستگویی با دروغ و وفاداری با خیانت تفاوت نداشت. در نگاه او، همه نیکیها و بدیها ابزار سلطه جویی و هوسرانی بودند و تا هنگامی که وی را به اهدافش میرساندند، تفاوت نداشتند.
حضرت علی علیهالسلام مردم را به حق و عدالت دعوت میکرد، ولی معاویه برای پیشبرد اهدافش از هر وسیلهای بهره میبرد. عبدالفتّاح عبدالمقصود درباره آن دوران مینویسد:
«جانها شروع به منحرف شدن از راه راست کردند، ایدههای والای معنوی رو به سراشیب سقوط گذاشتند، ارزشها واژگونه شدند، پیشانیها به سوی دنیا روی گذاشتند و دلها از خدا دور گردیدند. در نظر اکثریت عظیم مردم، سخن آخر و تعیین کننده در اختیار «مادّیات» قرار داشت و در هنگام سنجش و ارزیابی اشخاص، برتری از آنِ مادّه بود که در دو رکن قدرت (شمشیر و ثروت) نمایان میگردید!»19
در واقع این همان خطری بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها هراس خود را نسبت به وقوع آن در بین مسلمانان ابراز کرده بود:
«آنچه پیش از هرچیز درباره شما اندیشناکم، آن است که شکوفههای خوشی و لذّات دنیوی به شما روی آورد.»20
حضرت علی علیهالسلام هم در باره روی گردانی مردم از راستی، میفرماید:
«همانا کران تا کران را ابرِ فتنه پوشانده است و راه راست ناشناسا گردیده است!»21
معاویه به یاری مشاور حیلهگیری چون عمرو بن عاص به خوبی توانست از ارکان قدرت نامشروع خود استفاده کند؛ اما او مطمئن بود که علی علیهالسلام هرگز شیوههای نامشروع و غیر اخلاقی وی را مقابله به مثل نخواهد کرد و در صلح و جنگ به آیین «جوانمردی» پایبند است.
از نظر حضرت علی علیهالسلام «اصول اخلاقی» را باید در هر حال و در مقابل هرکس، حتی در برابر کسی که به اصول اخلاقی و فضایل انسانی ایمان ندارد، مراعات کرد؛ لذا هیچ یک از نیرنگها، پیمان شکنیها و ناجوانمردیهای معاویه را پاسخ نمیداد. امام در جواب به نامهی معاویه مینویسد:
«به تو چه که فاضل کیست و مفضول کدام است؟ سیاستمدار کیست و رعیت کدامند؟»22
حضرت در نامهای دیگر مینویسد:
«ای معاویه! کِی بود که شما گردانندگان سیاست مردم و والیان امر امت بودید، با اینکه نه در میدان مسابقهی خیرات و کمالات انسانی، قدمی برداشتهاید و نه از شرفی عالی برخوردارید!»23
امام در این نامه چهرهی واقعی معاویه و سیاستش را نشان داده، به مفهوم واقعی «سیاست» اشاره میکند و به معاویه یادآور میشود که تو از چنین سیاستی بیگانهای، آن قدر بیگانه که حتی شایستهی حرف زدن در این میدان نیستی؛ چون سیاست اخلاقی نیازمند برتری در زمینهی خیرات و کمالات انسانی است و افرادی چون تو نمیتوانند در چنین مسابقهای وارد شوند.
به هر حال، امام علی علیهالسلام در دورهی زمامداریاش رویاروی روش سیاسیای قرار گرفت که اصل اولیهی آن، دوری از اخلاق بود. امام با در پیش گرفتن روش مطلقاً اخلاقی، در پی ارائه الگویی نو و مناسب برای بشر بود. او در این راه چنان عمل کرد که سرمشقی جاودان ـ که در آن، تعالی و سعادت جمعی مهمترین هدف سیاست است ـ در مقابل جهانیان و سیاستمداران بوده باشد.
اختلاف بنیادین این دو روش، ریشه در تفاوت اساسی نگرش آنها به زندگی دارد که در جملات زیر متبلور است؛ حضرت علی علیهالسلام در آغاز جنگ صفّین به یارانش فرمود:
«ای مردم! اینجا، جایی است که هرکس شک و تردید در حقّانیت نبرد به خود راه دهد، در (حقّانیت) روز قیامت تردید کرده و هرکسی که در آن درماند، در روز قیامت درمانده است.»24
در مقابل، معاویه چنین عقیدهای داشت:
«به خدا سوگند! دوست دارم چندان ثروت و مکنت به آنان (یاران علی علیهالسلام ) دهم و چنان مالی میانشان پخش کنم که (در نظر ایشان) دنیای من بر آخرت او بچربد.»25
حضرت علی علیهالسلام تفاوت خود با افرادی چون معاویه و عمرو بن عاص را این گونه بیان میکند:
«شگفتا از پسر نابغه (عمرو بن عاص) شامیان را گفته است من، مردی لافگویم با لعب بسیار، عبث کارم و کوشا در این کار! همانا آنچه گفته، نادرست بوده و به گناه دهان گشوده؛ همانا بدترین گفتار، سخن دروغ است! اما او میگوید و دروغ میگوید. وعده میدهد و خلاف آن میپوید... پیمان را به سر نمیبرد و پیوند خویشان را میبُرد. چون سخن جنگ در میان باشد، دلیر است و بر امر و نهی چیر، و چون تیغ از نیام بر آید و وقت کارزار آید، بزرگترین نیرنگ او این است که عورت خویش گشاید. به خدا سوگند! یاد مرگ، مرا از لاف بازی میدارد و فراموشی آخرت، او را نگذارد که سخن حق بر زبان آرد.»26
پینوشتها:
1. جرج جرداق، امام علی(ع) صدای عدالت انسانی، ترجمهی سیدهادی خسروشاهی، ج 5، ص 15. 2. همان. 3. برای بررسی تفصیلی این جریانات، ر.ک: سید هاشم رسولی محلاتی، زندگانی امیرالمؤمنین(ع)، ص 234 ـ 230؛ عبدالفتاح عبدالمقصود، امام علی(ع)، ترجمهی محمد مهدی جعفری، ج 1، ص 318 ـ 315. 4. نهج البلاغه، خطبهی 162 و 28. 5. علامه امینی، در جلد 7 و 8 کتاب نفیس الغدیر، درباره تلاشها و رهنمودهای حضرت در دوران خلفای سه گانه، به تفصیل بحث کرده است. 6. نهج البلاغه، خطبهی 3. 7. برای مطالعه بیشتر، ر.ک: مجموعه نویسندگان، دایرةالمعارف تشیّع، ج 2، ص 345 ـ 334. 8. امام علی(ع)، ترجمهی محمد مهدی جعفری، ج 1، ص 414 ـ 411. 9. محمدتقی جعفری، نگاهی به علی(ع)، ص 26. همچنین برای مطالعهی عهدشکنی طلحه و زبیر، ر.ک: سیدهاشم رسولی محلاتی، زندگانی امیرالمؤمنین(ع)، ص 395ـ392. 10. طه حسین، علی و فرزندانش، ترجمهی محمد علی شیرازی، ص 180 و 181. 11. نهج البلاغه، خطبهی 3. 12. همان، خطبهی 101. 13. همان، خطبهی 206. 14. همان، نامهی 14. 15. امام علی(ع)، ج 1، ص 58. 16. برای مثال، ر.ک: نهج البلاغه، نامهی 28. 17. ر.ک: علی و فرزندانش، ص 177. 18. امام علی علیهالسلام ، ج 8، ص 59. 19. همان، ص 63. 20. همان، ج 1، ص 367 ـ 362. 21. نهج البلاغه، خطبهی 93. 22. همان، نامهی 28. 23. همان، نامهی 10. 24. نصر بن مزاحم منقری، پیکار صفّین، ترجمهی پرویز اتابکی، ص 218. 25. همان. 26. نهج البلاغه، خطبهی 84.







